مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

135

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دختر بيامد و سلام داد و بگريست . پس از آن مرا در صندوق نهاد . وقتى كه چشم بگشودم ، خود را در قصر خليفه يافتم . هديه‌هاى بسيار پيش من آوردند كه قيمت آنها پنجاه هزار درم بيش بود . آنگاه ديدم بيست تن از كنيزكان دوشيزه و سيده زبيده در ميان ايشان چون ماه در ميان ستارگان پديد آمدند . من برخاسته ، زمين ببوسيدم و بر پاى ايستادم . اجازت نشستنم داد . چون بنشستم ، از شغل و نسبم باز پرسيد . من شغل و نسب بيان كردم . فرحناك شد و گفت : منّت خداى را كه تربيت من در حق اين دخترك ضايع نشد . و با من گفت : بدان كه اين دختر در نزد ما بجاى فرزند است . من او را بوديعت به تو مىسپارم . چون اين سخن بشنيدم ، در حال ، زمين بوسه دادم و شكر گذاردم . سيده زبيده فرمود كه ده روز در آن مكان بمانم . من ده روز بماندم و در آن ده روز ، آن دختر را نديدم . كنيزكان ديگر به خدمت من مشغول بودند . همانا سيده زبيده را قصد اين بوده كه در آن ده روز به كابين كردن آن دختر از هرون الرشيد جواز خواهد . چون خليفه اجازتش داد ، ده هزار دينار زر نيز به دو بذل كرد . پس از آن ، سيده زبيده ، قاضى و گواه حاضر آورده ، دختر را به من تزويج كردند . ده روز ديگر من در قصر بودم . پس از آن دختر را بگرمابه بردند و خوانى از بهر من بياوردند كه همه‌گونه خوردنى در خوان فرو چيده بودند و ظرفى زرباجه نيز بخوان اندر بود . من به خوردن زرباجه بشتابيدم و چندانكه توانستم خوردم و دست شستن فراموش كرده ، دست با دستارچه پاك كرده ، بانتظار بنشستم . كه ناگاه شمعها افروخته ، نزد من آوردند و مغنيان دف هميزدند و مشاطه‌گان ، عروس همىآراستند . تا اينكه پاسى از شب بگذشت . عروس را نزد من آوردند و حجله از بيگانگان خالى شد . ناگاه بوى زرباچه از من بمشامش آمد . بانگ بر كنيزكان زد . از هر سو ، كنيزكان گرد آمدند و او از غايت خشم همىلرزيد . من نميدانستم كه سبب چيست . كنيزكان گفتند كه : اى خواهر ، چه روى داد ؟ گفت : اين ديوانه را از من دور سازيد . مرا گمان اين بود كه اين